از اول سال و از هموون موقع که دبیرمون تدریسش کرد با توحید افعالی مشکل داشتم.اینکه قدرت خدا توی لحظه لحظه ی زندگی حضور داره رو شاید حس نکرده بودم که برام قابل باور نبود یعنی قبول کرده بودم ولی باور نکرده بودم.
تا این هفته ی آخر که مشکلم بیشتر و بیشتر شد.اخرش هم با همون قبولی و عدم باور نشستم روی صندلی.
فکر کنم ده دقیقه مونده به هشت بود که صدای قران پخش شد..انا فتحنا لک فتحا مبینا.....هنوز به اون آرامش لازم نرسیده بودم.....تا رسید به "ولله جنود السماوات والارض"
خدا کنه تا آخر عمر یادم بمونه"ولله جنود السماوات و الارض"
تا این هفته ی آخر که مشکلم بیشتر و بیشتر شد.اخرش هم با همون قبولی و عدم باور نشستم روی صندلی.
فکر کنم ده دقیقه مونده به هشت بود که صدای قران پخش شد..انا فتحنا لک فتحا مبینا.....هنوز به اون آرامش لازم نرسیده بودم.....تا رسید به "ولله جنود السماوات والارض"
خدا کنه تا آخر عمر یادم بمونه"ولله جنود السماوات و الارض"
دبستان که بودیم یه وقت هایی مشق ننوشته بودیم و شانس ما همون روز خانم معلمه هم مشق ها را می دید.طبیعتا ما هم باید تنبیه می شدیم دیگه.
حتی الان که یادش می افتم حالم می ریزه به هم.اون لحظه ها دنیامون کوچیک می شد در حد چند تا برگه سیاه کردن و در حد چند تا چوب خوردن کف دست.
امشب اما اصلا و ابدا نمی خواهم دنیایم در حد یه کلمه ی پنج حرفی کوچیک بشه.
من یه خدای بزرگ دارم...
حتی الان که یادش می افتم حالم می ریزه به هم.اون لحظه ها دنیامون کوچیک می شد در حد چند تا برگه سیاه کردن و در حد چند تا چوب خوردن کف دست.
امشب اما اصلا و ابدا نمی خواهم دنیایم در حد یه کلمه ی پنج حرفی کوچیک بشه.
من یه خدای بزرگ دارم...

