با همین دستای خودم سر و دست و پا برایش ساخته بودم
با همین دستام زیبایش کرده بودم
من را تحقیر کرد
اَه مثل همیشه هیچی نداره٬یه نگاه به ساعت می کنم خوبه چند دقیقه دیگه اخبارورزشی داره.همین طور که منتظر شروع اخبارم٬خبرهای زیرنویسو می خونم.
در بمب گذاری در شهر نجف در عراق ۲۲نفر کشته شدند.
تو دلم مثلا ناراحت شدم.خبر بعدی
۲نفر از کشته شدگان ایرانی بودند.
این بار درجه ناراحتیم بیشتر شد.یهو یادم می افته یه دوستام الان باید توی عراق باشه٬دلم آشوب می شه٬نکنه...
خدا پدر این مخترع موبایلو بیامرزه سریع شماره شو می گیرم یه صدای آشنا از اون طرف خط می گه الو.
گوشی رو که گذاشتم دلم آروم بود اما...اما یهو حالم از خودم به هم خورد٬حالم از انسان بودنم به هم خورد.
راستی چه فرقی بین اون دوتا ایرانی با بیست نفر دیگه وجود داره؟
این روزا صدمین سالگرد صدور حکم انقلاب مشروطه است دیروز هم مجلس یه مراسمی به همین مناسبت داشت.همیشه این جور مواقع از این مدل مراسم زیاد برگزار می شه،مقاله های زیادی توی روزنامه ها چاپ می شه اما هیچ کس نمی پرسه جوانان ما ااز انقلاب مشروطه چی می دونند.راستی درباره ی مشروطه چی به ما گفته اند؟یادم می یاد یه سال توی کتاب تاریخ قسمتی که مربوط به مشروطه بود قضیه ی کشته شدن یه روحانی رو نوشته بود اما از پناه آوردن مردم به سفارت انگلیس هیچ خبری نبود و دبیر بیچاره هم که متخصص ماست مالیزیشن.
یه کم که بیشتر به قضیه نگاه کنیم می بینیم همه ی تاریخ معاصر شامل این تحریفات می شن.کودتا های دوره پهلوی،ماجرای آذربایجان و....این جااست که به همه ی اتفاقاتی که دور از ما رخ می ده و به ما خبر می دهند شک می کنیم.یعنی من کی میتونم اخبار جنگ لبنان رو از تلویزیون ایران بفهمم و کامل باور کنم؟
کاش فردا خورشید از مغرب طلوع کنه...کاش...
اولین بار که این حسو داشتم روزی بود که شبش پدربزرگم فوت کرد.از صبح هرازگاهی به سرم می زد اگه پدربزرگ بمیره مثلا واکنش مادربزگم چیه و هربار خنده ام می گرفت که چرا امروز این فکر به سرم می زنه اما درست همان شب پدربزرگ دنیا رو ترک کرد و رفت.
نمی دونم چرا هرگز این حس را برای کسی نگفتم.شاید خودم هم باورم نمی شد،شاید که نه واقعا باورم نشده بود تا همین چند روز پیش.این بار از چند شب قبلش یه خواب هایی می دیدم فقط این دفعه قرار بود اتفاق خوبی بیفته،دیدار...این بار هم از صبح یه حسی داشتم که دیدار، امروز رخ می ده و عصر با احتمال یک درصدی که می دادم این دیدار رخ بده از خونه بیرون نرفتم.نرفتم،موندم توی خونه و او آمد.
دومی را باید یه نیروی متافیزیک را در اون دخیل دانست.نیرویی که اسمش را گذاشته ام نیروی عشق.به این نیرو هم از قبل پی برده بودم.وقت هایی که توی خیابون مثلا داشتم ویترین مغازه ها را می دیدم و می رفتم،یهویی یه طرف دیگه را نگاه می کردم و درست همون طرف او را می دیدم.خودم هم نمی دونم چرا من درست توی یه لحظه ی خاص باید یه نقطه ی خاص را که هیچ تناسبی با جهت راه رفتن من نداشته را نگاه کنم و درست در همان لحظه او در همان نقطه باشد -حتی حس می کنم او هم در اون لحظه همین حال را داشت- و از درد بی دلیلی اسمش را گذاشته ام نیروی عشق.
اما اینکه چه ربطی بین نیروی عشق و ضمیر نا خودآگاه وجود دارد خودم به این نتیجه رسیده ام که وقتی نود و نه درصد حواس آدم به یه چیز خاص معطوف باشه ناخودآگاه آدم هم به همون طرف می ره و این جا است که نیروی عشق بوجود می آید.
پ.ن:خیلی شخصی گفتم چاره ای نبود داشتم از یه حس درونی صحبت می کردم.

