تبليغاتX
باغ سوم:چهارباغ
کنار ساحل دریا نشسته ام.چشمانم آن دوردورها را می پایند.راستی آن طرف چه چیزی می تواند باشد؟ای کاش می شد آن طرف بود و می دید آن طرف چیست؟
من فقط می دانم پشت این دریا شهری است.نمی دانم چه طوری است اما...
شاید پنجره های اتاق ها در آن رو به تجلی باز نشوند اما من میدانم که لااقل پنجره ای هست تا باز شود.
من می دانم که ساحل آنجا مثل اینجا ساکت و بی روح نیست دست کم موجی هرازگاهی مشتی آب به پایم می زند.
همین برایم بس است...

پس قایقی خواهم ساخت و خواهم انداخت به آب.اگر ساحل آنجا هم مثل همین جا بود باز هم قایقی خواهم انداخت به آب و باز هم و باز هم...

نوشته شده توسط محمد در جمعه 26 اسفند1384 ساعت 8:57 قبل از ظهر | لینک ثابت | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Share
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar