همه ی این جمله ها یه روزی حالمو بهم می زدند.اگه کسی این جمله ها را بهم می گفت بهش به چشم یه آدم بی مسئولیت،یه آدم سطحی یه آدم معمولی نگاه می کردم.برای من که حضور در عرصه ی سیاست معناش رسیدگی به مسئولیت اجتماعیم بود،جملات بالا هیچ مفهومی نمی تونست داشته باشه.توی دوره ی انتخابات مهم ترین چیزی که دنبال کردم مبارزه با همین بی تفاوتی بود و خدا را شکر در حد خودم بد نبود.
تابستون امسال روزگار تلخی بود،حداقل برای من یکی خیلی تلخ بود.و تلخ تر از اون این دو سه ماهی که دانشگاه باز شده.احساس می کنم شبیه همون ساندیسی ام که خوردنشو و پوسته اش رو پرت کرده اند یه گوشه ای.این بود نهایت همه ی اون تلاش هایی که برای انجام مسئولیت اجتماعی انجام داده بودیم.امروز دیگه حتی توی چارچوب قانون هم نمی گذارن کار کنیم.از اون طرف دل نگرانی خانواده و فشارهایی که به اون ها وارد میشه.نصیحت های هر روزه ی مادر و نگرانی خاموشی که توی صداش نهفته است.همه و همه خوب بهم فهموندن که باید بزنم کنار.سیاست برای من مسئولیت بود اما شاید زود فهمیدم واردشدن به سیاست و سعی بر تاثیرگذاشتن روی دیگرانه که چهره ی پنهان سیاست رو نشون میده.بهترین حالت اینکه بخوای به اخلاق پایبند باشی اما مواجه با رقیبان بی اخلاق امان آدمی را می برد.به جایی می رسی که دلت از دست کسانی که روزگاری دوست می پنداشتیشان و امروز دشمن می بینی پر از فریاد می شه و گوشی و سینه ای برای شنیدن نداری.
انگیزه ی زندگی کردن رو از دست داده ام.همون تناقض همیشگی زندگی که از 17 سالگی باهاش روبرو شدم و هربار به بهانه ای پشت گوش انداخته میشه و چندسال بعد...و آخر میشه فهمید هر کدام از ما چرا زنده ایم؟
هربار به این مرحله می رسم،دنیای گمشده ی درونم زنده میشه.همون "بابل" ریچارد براتیگان.دوباره روی آورده ام به فیلم،رمان،آهنگ،دود،فیفا،گیم نت و هرچیز دیگه ای که بشه اوقات رو باهاش گذروند.دنیای قشنگیه.انگار نه انگار که الکترو هیچی هیچی بلد نیستم،مدار روز به روز پیچیده تر میشه و...لب مشروطی ام...انگار نه انگار...وقتی انگیزه ی زندگی کردن نداشته باشی مدار و الکترو معنایی ندارن...
کاش یه روزی فرصت می شد از همه ی اتهاماتی که رئیس بهم زده بود دفاع می کردم.
و از یه چیز خوشحال شدم.از ایستادگیم در حد خودم.همین که نفاق درونم نبود خوشحالم.
((من المومنین رجال صدقو بما عاهدو...)) 23 احزاب
کلی حال کردم با حرفش
راستی
"گیرم که مداد سبز را از جعبه ی مداد رنگی برمیدارید. با ترکیب مداد زرد و آبی چه میکنید؟"
-زرد و آبی را هم می شه برداشت اما نمی شه محوشون کرد.
حال همه همین طور...
ما مانده ایم و خاطراتی خوش و کمی خفقان
حال من خوب نیست
حال من خراب است...
هیچ وقت از اعتمادملی خوشم نمیومد.به نظرم یه روزنامه حزبی بود که صرفا مواضع کروبی رو پوشش می داد.تا وقتی که قوچانی از راه رسید.هنوز هم فکرشو نمی کردم خاطره ی خوش شهروند امروز یک بار دیگه تکرار بشه اما قوچانی همان قوچانی بود و تیم اعتماد ملی همان تیم شهروند.از رضا معطریان عکاس گرفته تا محمد طاهری.و مقاله های گاه و بیگاه عباس عبدی،عماد باقی و حتی رضا امیرخانی.و در این اوضاع بعد از انتخابات این اعتماد ملی قوچانی بود که ایستاد و ابهامات را گفت و خاطره ی خوش شهروند را برایم زنده نگه داشت از معرفی کتاب هایش تا مرور مشروطه و مصاحبه های طلایی به علاوه طنزهای نیش دار بی جواب
اعتماد ملی هم اما رفت.شاید موقت.اما بعید می دانم تحمل شود.نباید تحمل شود.نباید بعضی حرف ها گفته شود.
یه بار با یه دونه بچه ها در مورد توقیف شهروند بحث می کردیم.می گفت هر شماره شهروند ده پونزده هزار تومن خرج برمی داره اما هزار و پونصد تومن میاد رو دکه.این یعنی این که یه باند قدرت و ثروت پشتش هست و داره جریان سازی می کنه.و جالبه که امروز نشریه ای مثل "پنجره"با همون هزار و پونصد و با همون تعداد صفحات منتشر میشه.نمی دونم چرا پشت شهروند یه باند قدرت و ثروت بود و پشت "پنجره" ی زاکانی یه سری به اصطلاح نخبه
در پس اشک هایی زندانی
با معصومیتی جاودانه
تو را می خواند
به پرواز...
تا اینکه دم انتخابات یه بحث قلمی پیش اومد بین من و یه دونه بچه های بسیج در مورد دموکراسی و تاکید امام بر دموکراسی و جمهوری.من توی نشریه "سلام"می نوشتم و اون یا اون ها توی نشریه
"نهضت نرم افزاری".
تازه اون موقع بود که به نفوذ اندیشه های مصباحی توی دانشگاه پی بردم همه ی استدلال هایی که توی نشریه نهضت به کار می بردن حتی کلماتش عین کلمات مصباح بود.
از طرفی شنیده ها خبر می دن ار پروژه ای به نام "عبور از خط امام" که توسط شاگردان مصباح از جمله احمد رهدار پیگیری میشه تفکراتشون هم جوریه که رفتار امام خمینی رو قبول ندارن و میگن که باید خیلی بیشتر از این ها تندرو بود.شنیده ام توی یه مناظره توی دانشگاه صنعتی اصفهان تاج زاده به رهدار گفته بود فرق تفکر مصباح با طالبان چیه؟ رهدار گفته بود مصباح کتاب می نویسه اما طالبان کتاب ندارن!
اما اینجا رو داشته باشین و حرف های حجت الاسلام پناهیان رو درمورد تحمیل هایی که به امام شده بود.استدلال جالبی هم داره که چون امام گفت: "من از اول با انتخاب بنی صدر موافق نبودم" پس بنی صدر را به امام تحمیل کرده اند.تا اونجایی هم که ما یادمونه بنی صدر با انتخابات رئیس جمهور شد.معنیش چی می تونه باشه؟
با اون متن به اصطلاح کیفرخواست نسخه ی اصلاحات رو که پیچیدن.احمدی نژاد چهارسال دیگه رئیس جمهور خواهد بود و توی این چهارسال حامیانش قدرتمندتر خواهند شد.تفکراتشون گسترده تر و عملی تر خواهد شد.باتوجه به نفوذی که توی دانشگاه ها ایجاد کردن نیرو هم خواهند داشت واین چیزیه که به شدت منو می ترسونه...
کاش حداقل از پدر محسن یاد می گرفتند+
ولی خداییش کم چیزی نیست.پسر یه آدم اصول گرا تو اعتراضات کشته شد.یاد فیلم های انقلابی افتادم که بچه های سلطنت طلب ها تو انقلاب زخمی می شدند...

"من از اون چیزی که می بینم نترسیدم،از چیزهایی که نمی بینم ترسیدم"
این جمله را 1900 گفت.یکی از طلایی ترین دیالوگ های طلایی پرتعداد "افسانه 1900".وقتی که برای پیدا کردن دختری که عاشقش شده بود می خواست برای اولین باز دز عمرش پا روی کره خاکی بزاره و تا پایین پله ها از کشتی پایین رفت اما ناگهان بازگشت.از عشقش هم گذشت تا پا روی کره خاکی نزاره و تا آخر عمر پا روی کره خاکی نگذاشت.
این روزها سالروز پا گذاشتن بشر روی کره ماهه.روزی که آرمسترانگ فاتحانه پرچم ایالات متحده را به نمایندگی از نوع بشر بر روی ماه کوبید.و این چیزی بود که دیدیم اما چیزهایی که ندیدیم گرسنگی نوع بشر در آفریقا بود.بمب اتم در هیروشیما بود و بمب های انبار شده در شوروی اون روز و آمریکا بود و ..........بود.
همینه.دنیای مدرن همینه.برای پا گذاشتن روی ماه عده ای در آفریقا از گرسنگی می میرند و هر کسی یک روی این سکه را می بینه.
و بد تر از همه جبر مدرنیته است.ناتوانی از گذشتن از اون.انگار مجبوریم و واقعا مجبوریم مدرن شویم.
شاید 1900 فقط یه افسانه بود.امروز کسی نیست که برای ترس از نیمه تاریک ماجرا از نیمه ی روشن بگذره.
"حزب فقیهان" اسمی است که "قوچانی" روی حزب "جمهوری اسلامی" گذاشت.حزبی که سال های اول انقلاب سه درس فقه خوانده سردرمدار آن بودند:سید علی خامنه ای،بهشتی و هاشمی رفسنجانی.آن ها کسانی بودند که برای به ثمر رسیدن نظامی که بر مبنای نظریه ای فقهی پایه ریزی شده بود،جان کنده بودند اما امروز می دیدند اداره همان نظام به دست "بنی صدر"ی افتاده که زن و بچه اش حجاب درست و حسابی ندارند و نماز و روزه اش هم معلومات ندارد و این چیزی نبود که بتوان تحمل کرد به خصوص که مجلس هم در دست حزب فقیهان بود.و چه جالب است که یکی از محورهای اختلاف آن روزها بین حزب فقیهان و بنی صدر همین "مهندس موسوی" بود که حزب می خواست در کابینه باشد و بنی صدر تحملش را نداشت.آن روزها که سید علی خامنه ای،هاشمی رفسنجانی و میرحسین موسوی در یک صف بودند دست در دست هم بنی صدر را به کنار زدند تا حزب فقیهان یکه و تنها اداره نظام را بر عهده بگیرد و این آغاز همان نکته ای بود که عماد افروغ گفت:فقیهان به جای حرکت در مدار نظریه پردازی و نظارت در خط اجرایی قرار گرفتند.
بعد ها که امام رفت،میرحسین ناگهان به سکوتی عمیق رفت،هاشمی تلاش کرد تا سید علی رهبر شود و خود فرد اول اجرایی نظام شد.اما کافی بود از آن روز بیست سال بگذرد تا میرحسین ناگهان از خواب عمیقش بیدار شود.بیست سال بعد از آن روزها در شب وفات پایه گذار نظام ۵۰ میلیون ایرانی از صداوسیمای نظام دیدند که چگونه ابهت سرباز کهنه ی نظام شکست و شکست.و این بار سید علی آن روزها و رهبر این روزها سکوت کرد تا نوعی تایید کند دوری از یار غار قدیمی را.یار غار قدیمی که قبل تر گفته بود من و رهبر انقلاب با هم دو عاشق و معشوقیم اما نامه نوشت و آن روزهای خوش را به یاد آورد که چگونه دست در دست هم بنی صدر را کنار زدیم و باز هم سکوت دید و سکوت.کافی بود بیست سال از وفات امام بگذرد تا "میر حسین" و "هاشمی" در صف نماز رهبر این روزهای انقلاب دیده نشوند.سی سال بعد از روزهای خوش کنارزدن بنی صدر سه باقی مانده ی حزب فقیهان چگونه اند با هم؟
یکی رهبر نظام،یکی رهبر معترضین و دیگری سکوتی سنگین اختیار کرده.اما سی سال پس از تشکیل نظامی که بر مبنای نظریه ای فقهی پایه ریزی شده بود این بار از فقیهان بزرگ قم صداهای اعتراض شنیده می شود.فقیهان به جایگاه نظارتی خویش بازگشته اند؟
تاریخ به کدام سو می رود؟
این وسط خوندن این هم می تونه جالب باشه.ضمن رد هرگونه وابستگی به فاطمه رجبی

