تبليغاتX
باغ سوم:چهارباغ
برای تشکر فقط
از اول سال و از هموون موقع که دبیرمون تدریسش کرد با توحید افعالی مشکل داشتم.اینکه قدرت خدا توی لحظه لحظه ی زندگی حضور داره رو شاید حس نکرده بودم که برام قابل باور نبود یعنی قبول کرده بودم ولی باور نکرده بودم.
تا این هفته ی آخر که مشکلم بیشتر و بیشتر شد.اخرش هم با همون قبولی و عدم باور نشستم روی صندلی.
فکر کنم ده دقیقه مونده به هشت بود که صدای قران پخش شد..انا فتحنا لک فتحا مبینا.....هنوز به اون آرامش لازم نرسیده بودم.....تا رسید به "ولله جنود السماوات والارض"
خدا کنه تا آخر عمر یادم بمونه"ولله جنود السماوات و الارض"
2 نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوشحالم...
دبستان که بودیم یه وقت هایی مشق ننوشته بودیم و شانس ما همون روز خانم معلمه هم مشق ها را می دید.طبیعتا ما هم باید تنبیه می شدیم دیگه.
حتی الان که یادش می افتم حالم می ریزه به هم.اون لحظه ها دنیامون کوچیک می شد در حد چند تا برگه سیاه کردن و در حد چند تا چوب خوردن کف دست.
امشب اما اصلا و ابدا نمی خواهم دنیایم در حد یه کلمه ی پنج حرفی کوچیک بشه.
من یه خدای بزرگ دارم...
 
2 نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حس خوب با تو بودن
این روزها شهر رنگ زودیاک گرفته.
حس خیلی بدی نیست.همین که مثلا آدمی که داره بهت نزدیک می شه یهو یه اسلحه در می یاره و ...
....
....
....
....
....
....
هزینه مراسم شب هفت صرف امور خیریه شد.
    
2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 6:30 قبل از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هنوز هم ته مانده هایی هست
نمی دانم چرا ولی این پست را دادم تا تاریخش را ثبت کنم.می خواهم یادم بمونه چنین شبی و چنین تاریخی وجود داشته و من از کجا به کجا رسیدم.
تا مدت ها مجبورم بحث های جانبی زندگی را کنار بگذارم مهم نیست.اوایل فکر می کردم یک سال باید زندگی را کنار بگذارم اما حالا می خواهم توی این یک سال زندگی کنم.این تنها فرصته.

تا مدتها اینجا چیزی نخواهم نوشت

2 نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خساست=اقتصادی بودن؟
فروشندگان بازار رضای مشهد بدجور سر جنگ با اصفهانی ها دارند.نه اینکه مشکلی داشته باشند اما بیچاره ها از دست این چانه زدن های اصفهانی ها با لهجه های تابلو ذله شده اند.فروشندگان مکه و مدینه هم هفت هشت سال پیش، کم و بیش اصفهانی ها را می شناختند حتما الان دیگه کامل حساب کار دستشون اومده و احتمالا با زیادشدن سفر به عراق،دیگه فروشندگان نجف و کربلا هم شناخته اند اصفهانی ها را.در واقع شهرت اصفهانی ها کم کم به کل خاورمیانه رسیده است.
زیاد بوده اند کسانی که هم در تهران زندگی کرده اند هم در اصفهان و بهم سفارش کرده اند محیط اقتصادی اصفهان برای پیشرفت مناسب نیست.خود همین ها می گفتند هر چه الان داریم مال وقتی است که در تهران زندگی می کرده ایم.
شاید در نظر خیلی ها عجیب به نظر برسه،اصفهانی هایی که کل خاورمیانه به اقتصادی بودن می شناسنشون،در خود اصفهان توان پیشرفت اقتصادی ندارند.
این مسئله ذهن من را هم خیلی مشغول کرده بود یعنی یه جورایی باورش نداشتم البته نکته ای که هست مقایسه اصفهان یا هر شهر دیگه ای با تهران درست نیست چرا که به هر حال نبض اقتصاد کشور در پایتخت می زنه و هیچ بازار دیگه ای نمی تونه به پای بازار پایتخت برسه به قول یکی از دوستان می گفت: "توی تهران همه می دوند و تو برای این که از بقیه عقب نمونی، مجبوری بدویی".
اما در مورد اصفهان و اصفهانی ها اولین مسئله اینه که اصفهانی ها ثروتمند بودن را در تعداد صفرهای حساب بانکی شون می دونن و دقیقا همین می شه بزرگترین مسئله.
فرض کنید در تهران، یک راننده تاکسی در طول یه شبانه روز پول خوبی در می یاره و همون پول را در طول یک روز خرج می کنه اما در اصفهان راننده تاکسی درآمد کم داره و خرج کم.در واقع محیط اقتصادی اصفهان بسته است،راننده تاکسی دم دست ترین شغل جامعه است وقتی وضعیت راننده تاکسی این جوری می شه به تبع آن از بقال و سبزی فروش سر کوچه گرفته تا بازاری ها هم همین حال را خواهند داشت.


*این ها نظر شخصی من بود بی صبرانه منتظر تایید، رد یا اصلاح آن توسط بقیه دوستان اصفهانی و غیر اصفهانی هستم.
2 نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

made in iran
با چندتا تلفن و یه دعوت غیر رسمی راهی پزوهشکده رویان می شویم.توی راه فکر می کنم جایی که رویانا به دنیا آمده چه جور جایی می تونه باشه.حتما یه مجتمع تحقیقاتی بزرگ و وسیع با مکان های سری و محرمانه.همین طور که پرسان پرسان دنبال پزوهشکده می گردیم از توقف اتومبیل متوجه رسیدنمون می شوم.پیاده می شوم و هاج و واج دنبال جایی که در ذهنم ساخته بودم می گردم.چند نفری دم در یک خونه ی معمولی ایستاده اند،از احوال پرسی همراهان می فهمم مقصد ما همان خانه بوده است.سلام و علیک های اولیه را طی می کنیم با خودم می گم حتما خود پزوهشکده جای دیگری است و اینجا،توی این خونه ی صدمتری از مهمان ها پذیرایی می کنند.برای پذیرایی میز و صندلی به سبک عروسی ها چیده شده،تا مشغول پذیرایی از خودمان هستیم از صحبت های آقای دکتر می فهمم نه، کل پزوهشکده ی رویان اصفهان،جایی که دنیا را متحیر کرد در همین خانه ی صد متری خلاصه می شه و قراره زمین بگیرن و یه جای درست و حسابی بسازن......
بعد از پذیرایی قرار می شه دسته دسته آزمایشگاه ها را ببینیم.یه نفر که فکر کنم دانشجو بود به عنوان راهنما دنبالمان می یاد.در راه پله های مجتمع پوسترهای رویانا است که چشم نوازی می کند.با این که ایرانیه ولی گوسفند قشنگیه.آقای راهنما برایمان توضیح می دهد از مراحل ساخت رویانا.یه نفر از حال رویانا می پرسه آقای راهنما سلام جناب رویانا را می رسانند و می گویند که ایشان_رویانا_ در یک مجتمع دامداری روزگار می گذارند.
روی در و دیورهای آزمایشگاه ها عکس های مرحوم کاظمی آشتیانی را می بینیم.آقای راهنما علت مرگ دکتر کاظمی را عارضه ی قلبی می داند اما من از لابه لای حرف های خصوصی دو نفر از مسئولان اونجا فهمیدم مرگ مرحوم آشتیانی مشکوک بوده و بهتر است بگوییم کشته شده اند.
مسئول پزوهشکده ی رویان اصفهان،دکتر نصر است.به نظرم آدم فوق العاده ای آمد همین که یه فارغ التحصیل کمبریج حاضر بشه کل مزایای انگلیسی ها را بی خیال بشه و بیاد توی این خانه ی صد متری کار کنه خودش گویای همه چیز هست.از افتادگی و تواضع دکتر همین بس که وقتی موقع خداحافظی عکس یادگاری می گرفتیم به دوستانش سفارش می کرد: "نکنه از فردا با من جور دیگه ای رفتار کنید."
بعد از دیدن آزمایشگاه ها دکتر نصر از روی فیلم و اسلاید اهداف رویان و پروزه های جاری و آتی را برایمان شرح می دهد.می گه که چطوری از طریق واسطه ها دستگاه های مورنیاز را از آمریکا می خرند و با اعزام افرادی از اقلیت های مذهبی طرز کار دستگاه ها را یاد می گیرند.از شخصیت دکتر کاظمی می گه و سرانجام جالب ترین و محرمانه ترین بخش برنامه مربوط به ترمیم ضایعات نخاعی است.قضیه مربوط به فیلمی است که یه میمون سالم و سرحال رو زدند قطع نخاع کردند.طفلی معلوم نبود توی دلش چقدر نفرین می کرد.بعد با استفاده از تکنیک سلول های بنیادی نخاعش را ترمیم کردند.بعد از یک ماه هم خوب خوب شد.تازه نخاعش هم نو شد.فیلم که تمام شد حضار بی اختیار کف می زدند البته کفشون هم بدجوری بریده بود.هنوز این روش به طور کامل آزمایش و تایید نشده،دکتر نصر می گفت انجام هر آزمایش روی هر میمون بین پنج تا ده میلیون تومان خرج برمی داره.این ها رو که می گفت چند تا خرپول های حاضر در جمع کم کم وسوسه شدند برای کمک های مالی.طفلی دکتر نصر به جای تمرکز روی تحقیقاتش مجبوره شو های تبلیغاتی این جوری بذاره و به قول خودش گدایی کنه.
کم کم مراسم تمام می شود و باید برگردیم.می روم سمت دکت نصر، حیفه که با این مرد هم کلام نشوم.الکی یه سوال می پرسم و بعد از جواب گرفتنم خسته نباشید محکمی عرض می کنم.چندتا عکس برای کلاس گذاشتن می گیریم و کم کم سوار ماشین ها می شویم.ماشین روشن می شه و راه می افتیم به سمت خانه.
در راه به این فکر می کنم درسته که دکتر نصر ها مجبورند به جای تحقیق،کاسه ی گدایی دست بگیرند،
این هم درست که دکتر کاظمی ها مشکوک می میرند،
اما...اما... ما می توانیم.

ما ایران را می سازیم



*این بلاگفای من ریخته به هم.فقط می تونم تایپ کنم.از همه این طوریه یا فقط مال من؟
2 نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تقاضا کنید عرضه می شود
تا یک ماه پیش وقتی کسی می گفت صیغه یاد حاجی بازاری های زن باره می افتادیم که هر چند شب یه سری به زن صیغه هاشون می زنند.اما خب به لطف یه خطبه ی امام جمعه صیغه تبدیل به ازدواج موقت می شه.و همین کافیه تا چندین و چند حدیث در فضیلت ازدواج موقت سرو کله شون پیدا شه.
اسمش را می گذارم دین "عرضه و تقاضا".دینی که آماده است تا حکومت چیزی بخواهد و سریع از بین منابعش خواسته ی حکومت را براورده کند.اصلا مهم نیست چندین قرن در جوامع اسلامی چیزی به نام ازدواج موقت آن طور که امروز وزیر کشور می گوید وجود نداشته است.اگر هم پای حرف آقایان بنشینید که چرا در این همه سال هیچ کس از حوزه بلند نشد بگه توی اسلام ازدواج موقت هم داریم سریع می گویند مصلحت نبود.
البته تا اینجای کار مشکل چندانی وجود نداره ولی مشکل اینجا است که برای توجیه اقدامات سیاسی هم پای دین را وسط می کشند.
2 نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیپلمه ی بی کار
 
سال اول که بودیم یه فحش توی مدرسه رایج بود که اختصاص به فرد خاصی نداشت و در گذر زمان قسمتیش به قرینه ی معنوی حذف شده بود.کافی بود مثلا بگویید: "آدمی که نشسته است".همه ی انسان هایی که در اون لحظه نشسته بودند مشمول همون جمله ی حذف شده می شدند.حالا تصور کنید دبیر دینی در حال درس دادنه،یه نفر از ته کلاس بگه:"آدمی که نشسته است".اگر دبیر متبحری باشید در این لحظه اولا همراه با سایر دانش آموزان از جاتون بلند می شید تا جمله ی محذوف شامل حال شما نشه و بعد برای سرکوب اغتشاشات مقابله به مثل می کنید.مثلا می گید آدمی که بایسته و سریع می شینید سر جاتون.اگه بخواهید شخصیت خودتون را حفظ کنید مطمئن باشید به سرنوشت دبیر دینی سال اول ما دچار می شوید.طفلی اول سال با چه احترامی با بچه ها حرف می زد در عرض پنج شش ماه کارش به جایی رسید که پسرهای پانزده ساله را می گرفت به باد کتک.
سال دوم،دبیر ریاضی مون که وارد کلاس می شد به مدت دو الی سه دقیقه کلاس تبدیل به باغ وحش صوتی می شد.من هنوز مانده ام حنجره ی آدمی چطوری می تونه یه همچین صداهایی تولید کنه.واکنش دبیر مربوطه عاقلانه بود،بدون هیچ عکس العملی می رفت سرجایش می نشست و متاسف  می شد.
سال سوم قرار گذاشته بودیم وقتی دبیر حضور وغیاب می کرد.به اسم هرکس می رسید همه یکصدا لقب اون شخصو فریاد می زدیم.اگر در اون مواقع پشت در کلاس ما می ایستادید هر چند ثانیه یک بار یه همچین صداهایی می شنیدید: ...شیره...سیده...لره...سوراخه...قهرمان...بعضی دبیرها که دیگه القاب بچه ها رو فهمیده بودند وقتی به اسم اون ها می رسیدند،اسم طرف رو نمی خوندن.فکر کنم توی دلشون هم کلی حال می کردن که بچه ها رو ضایع می کردن.
مدرسه رفتن برای ما فقط مدرسه رفتن نبود. نمی رفتیم مدرسه که فقط چیزی یاد گرفته باشیم،می رفتیم مدرسه برای زندگی کردن،شاد بودن و غمگین نبودن.می رفتیم سر کلاس تا هرکی تیم موردعلاقه اش روز قبل باخته بود را بیچاره کنیم.می رفتیم سرکلاس تا از دبیرهامون سوتی بگیریم و تا آخر عمر ول نکنیم.می رفتیم مدرسه تا دعا کنیم دبیری که قراره امتحان بگیره پایش بشکنه و مدرسه نیاید.می رفتیم مدرسه تا هر موقع خسته شدیم از راه نرده ها فرار کنیم.می رفتیم مدرسه تا توی راه عاشق دخترهای مدرسه بقلی بشیم و هر دو سه ماه یه عشق تازه تجربه کنیم.می رفتیم مدرسه تا معلم ها اعتصاب کنند و ما سرمست از این خوشی بریم کنار زاینده رود خوش بگذرانیم.می رفتیم تا..........
امروز دلم نمی یومد از مدرسه بیام بیرون.خیلی صبر کردم دلم می خواست یه بار دیگه از روی نرده ها بپرم و بعد بیام جلوی نگهبان مدرسه توی دلم بهش بخندم.اما...تمام شد...همه رفتند،من هم باید می رفتم.رفتم.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من و هویت
فرض کنید یه روز همه ی ایرانی ها رو بریزن توی هواپیما یا حتی عقب وانت و همه رو توی یه جزیره ی تازه کشف شده پیاده کنند.بعد مردم ساکن اونجا بشن و اون رو آباد کنند.فرزندان نسل سومی که از این ساکنان متولد می شوند اهل کجا اند؟
 
پ.ن:توجه کنید که سرزمین ایران خالی از سکنه بشه.
 
بی ربط:
۱.در اعتراض به امتحان فیزیک سال سوم،روز یک شنبه بعد از امتحان عربی روبروی اداره کل تجمع داریم.از همه سومی ها تقاضا می کنم حتما بیان.آدرس اداره کل هم بلوار هشت بهشت هست.
 
۲.تجمع اعتراض آمیز،  صبح روز یک شنبه برگزار شد.البته با دخالت نیروی انتظامی می رفت که فضا متشنج بشه و شیشه ای هم که از اداره آموزش و پرورش شکسته شد به خاطر دخاالت نیروی انتظامی بود.به هر حال قرار شده درخواست دانش آموزان مبنی بر برگزاری مجدد امتحان بررسی بشه.ولی زمان اعلام نتیجه اش را نگفته اند.
من که معتقدم هیچ اتفاقی نمی افته، نهایتا ممکنه بارم چند سوال را بالا و پایین کنند. 
 
۳.از همه تهرانی ها بابت این مهمان نوازی خوب از اصفهانی ها ممنونم.
 
 
2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خر ما از کره گی دم نداشت
ضرب المثل ها چیزهای عجیبی اند.یه اتفاقی یه گوشه ی یه دهات افتاده بعد یه جمله از دل این اتفاق در اومده و افتاده تو دهن مردم مملکت.یه جورایی غریب می زنه،امروز که عصر ارتباطات است از این جملات بوجود نمی یاد ولی قدیم ها یه گوشه ی یه دهات یه............
شاید قدیم ها که تلویزیون و این جور چیزها نبوده و آدم ها بیشتر با هم حرف می زدند،لا به لای داستان  و حکایت تعریف کردن هاشون بوده که بعضی جملات پررنگ تر می شده و کم کم در محاورات به کار می رفته.
به هر حال ضرب المثل ها بخش مهمی از فرهنگ هر کشوری را نشان می دهد و یه جورایی رفتار مردم و نگرش آن ها را نسبت به پیرامون نشان می دهند.
 
"اومدن برویش رو درست کنند،زدن چشمش هم کور کردند" 
 
فکر کنم از ازل توی کشور ما وقتی می خواستن یه چیزی را درست کنند،بدترش می کرده اند که ضرب المثل بالا بوجود آمده.
 
پ.ن:می خواستند از اضطراب کنکور کم کنند،دامنه اضطراب را یک سال افزایش دادند،درآمد بنگاه های آموزشی را نمی دونم چند برابر کردند،راه های تقلب را.................................
 
 
2 نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط محمد  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin