تبليغاتX
باغ سوم:چهارباغ

"حزب فقیهان" اسمی است که "قوچانی" روی حزب "جمهوری اسلامی" گذاشت.حزبی که سال های اول انقلاب سه درس فقه خوانده سردرمدار آن بودند:سید علی خامنه ای،بهشتی و هاشمی رفسنجانی.آن ها کسانی بودند که برای به ثمر رسیدن نظامی که بر مبنای نظریه ای فقهی پایه ریزی شده بود،جان کنده بودند اما امروز می دیدند اداره همان نظام به دست "بنی صدر"ی افتاده که زن و بچه اش حجاب درست و حسابی ندارند و نماز و روزه اش هم معلومات ندارد و این چیزی نبود که بتوان تحمل کرد به خصوص که مجلس هم در دست حزب فقیهان بود.و چه جالب است که یکی از محورهای اختلاف آن روزها بین حزب فقیهان و بنی صدر همین "مهندس موسوی" بود که حزب می خواست در کابینه باشد و بنی صدر تحملش را نداشت.آن روزها که سید علی خامنه ای،هاشمی رفسنجانی و میرحسین موسوی در یک صف بودند دست در دست هم بنی صدر را به کنار زدند تا حزب فقیهان یکه و تنها اداره نظام را بر عهده بگیرد و این آغاز همان نکته ای بود که عماد افروغ گفت:فقیهان به جای حرکت در مدار نظریه پردازی و نظارت در خط اجرایی قرار گرفتند.

بعد ها که امام رفت،میرحسین ناگهان به سکوتی عمیق رفت،هاشمی تلاش کرد تا سید علی رهبر شود و خود فرد اول اجرایی نظام شد.اما کافی بود از آن روز بیست سال بگذرد تا میرحسین ناگهان از خواب عمیقش بیدار شود.بیست سال بعد از آن روزها در شب وفات پایه گذار نظام ۵۰ میلیون ایرانی از صداوسیمای نظام دیدند که چگونه ابهت سرباز کهنه ی نظام شکست و شکست.و این بار سید علی آن روزها و رهبر این روزها سکوت کرد تا نوعی تایید کند دوری از یار غار قدیمی را.یار غار قدیمی که قبل تر گفته بود من و رهبر انقلاب با هم دو عاشق و معشوقیم اما نامه نوشت و آن روزهای خوش را به یاد آورد که چگونه دست در دست هم بنی صدر را کنار زدیم و باز هم سکوت دید و سکوت.کافی بود بیست سال از وفات امام بگذرد تا "میر حسین" و "هاشمی" در صف نماز رهبر این روزهای انقلاب دیده نشوند.سی سال بعد از روزهای خوش کنارزدن بنی صدر سه باقی مانده ی حزب فقیهان چگونه اند با هم؟

یکی رهبر نظام،یکی رهبر معترضین و دیگری سکوتی سنگین اختیار کرده.اما سی سال پس از تشکیل نظامی که بر مبنای نظریه ای فقهی پایه ریزی شده بود این بار از فقیهان بزرگ قم صداهای اعتراض شنیده می شود.فقیهان به جایگاه نظارتی خویش بازگشته اند؟

تاریخ به کدام سو می رود؟

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 11 تیر1388 ساعت 7:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دیشب با بچه ها بحث می کردیم که بعد انتخابات چی میشه؟

احمدی نژادی که همه را مهره هاشمی می دونه خودش مهره کجا می تونه باشه؟چه کسانی بهش اطلاعات غلط داده بودند که فرق اعتماد با اعتماد ملی رو نمی دونست؟پرونده هایی که هر روز توی رجانیوز از خانواده مهندس موسوی رو میشه و معلوم نیست تا قبل از این ها کجا بودند از کجا می یاد؟

نظرات متفاوتی ارائه شد:

1-احمدی نژاد آدم مصباح است.و تنها فردی که قدرت و ابزار ایستادگی در برابر مصباح رو داره کسی نیست جز هاشمی.پس با کنارزدن هاشمی هم مجمع تشخیص مصلحت بدست می یاد،هم خبرگان.و خبرگان که بدست بیاد....

2-احمدی نژاد آدم هاشمی است.تاکتیک این بود که ابتدا شایعاتی که در مورد هاشمی توی جامعه هست،به طور علنی در تلویزیون گفته بشه و بعد احمدی نژاد جاهای دیگه چندتا سوتی بد بده و بعد توی بوق و کرنا کنند که احمدی نژاد دروغ گو هست.این جوری حرف هایی هم که در مورد هاشمی گفته بود زیرسوال می رفت.

3-شاید هم از یه جای دیگه می خواستند هاشمی رو کنار بزنند.این بود که 4 سال پیش طبق ادعای کروبی در انتخابات تقلب شد تا هاشمی در برابر احمدی نژاد قرار بگیره،با کنار زده شدن هاشمی توسط رای مردم بخش زیادی از مشروعیت و مقبولیت او زیر سوال می رفت.و  چهار سال بعد با رو شدن اقدامات هاشمی در تلویزیون و بعد قرار دادن او در برابر رهبری نظام با کمک مردم و اقدام رهبری، هاشمی برای همیشه کنار میرود.

4-اصلا احمدی نژاد آدم هیچ کس نبود،فقط جرمش این بود که وارد منطقه ممنوعه شد!


من توی این پست هیچ گونه موضعی ندارم.فقط فرضیات توهم توطئه ای که مطرح شد رو گفتم.

نوشته شده توسط محمد در شنبه 23 خرداد1388 ساعت 0:4 قبل از ظهر | لینک ثابت |
جو گیر شدم.دوباره این جو وبلاگ گرفتم.وقتی وبلاگ وحید و بعد وبلاگ غلام دیدم دیگه نشد جلو خودمو بگیرم.قبل تر تصمیم گرفته بودم توی وردپرس یه وبلاگ بزنم اما خب راه نیومد.شایدم سیستم های دانشگاه راه نیومدن.بعد هم که مجوز نشریه جور شد و فعلا دستمون بند نشریه است.سووشون.

خیلی باهاش حال کرده ام. حالا یه جایی دارم که می تونم همه ی شور ژورنالستیمو توش خالی کنم.جذاب تر از همه نقدهاییه که بچه ها می کنن.هر یه شماره که بدم تا دو روز تو نمازخونه دانشگاه و خوابگاه و این ور و اون ور کارم جواب دادنه.اما حال می ده.بعد این شماره سوم احساس می کنم نشریه داره جاشو بین بچه ها باز می کنه.همون جایگاهی که دلم می خواست.نشریه دانشجویی-جنجالی-منصف-تحلیلی که بشه درست نقدش کرد.

درس های دانشگاه هم که نگم خیلی راحت ترم.نمی دونم کدوم نامردی اومده امتحانا رو گذاشته وسط انتخابات.می ترسم این ترمو سر انتخابات بزارم.فعلا که ریاضی ۲ رو بدجور می ترسم.پنج شنبه هم فیزیک ۲ داریم که چهارشنبه اش خاتمی میره اصفهان و من نیستم

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 17 خرداد1388 ساعت 9:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |
-وقتی به اعتقاداتم حمله می کنند،نمی تونم تحمل کنم.
یه جوری گفت" اعتقاداتم"که جا خوردم.حرف جدی نمی زدیم،داشت از آزار و اذیت های پدر ومادرش می گفت.وقتی این جمله رو گفت عینک گوشم رو تمیز کردم که بهتر بشنوم.
-هدفون تو گوشمه دارم آهنگ گوش می دم،یهو بابام سیم رو می کشه و وقتی می بینه دارم رپ گوش میدم اعصابم رو میریزه بهم.از وقتی این "شوک" لعنتی رو نشون دادند،زندگیم بهم ریخته.
این ها رو که می شنوم توی ذهنم درگیری رخ می ده،رپ،اعتقاد،تتلو،زندگی،هیچ کس،کنکور،اعتقاد،مهندسی مکانیک،اعتقاد،مهندسی دریا،امیر کبیر،اعتقاد...
یک سال نیست با هم آشنا شده ایم.هم هم مدرسه بودیم و هم کلاس اضافی هامون(نمی گم کلاس کنکور)یکی بود.همیشه سر کلاس بهش غبطه می خوردم شایدم حسودیم می شد،همین که استاد مسئله رو داشت می خوند کافی بود اطلاعات مسئله رو کامل بده به دقیقه نمی کشید که جواب رو میگفت در حالی که حتی یه خط هم روی کاغذ نکشیده بود.تست هایی بود که من جرات فکرکردن بهشون رو نداشتم ولی نمی دونم چه جوری جواب می داد.جالب تر برام این بود که همیشه جدیدترین آهنگ ها رو گوش می داد حتی یک ماه مونده به کنکور روزی یک ساعت رپ گوش می داد.هر چه بود ذهنش بیشتر از من ظرفیت داشت.شاید گاهی بهش حسودی می کردم ولی مطمئن بودم رتبه اش بهتر از من می شه.
وقتی رتبه اش رو گفت باورم نمی شد تا وقتی خودم دیدم.معلوم بود که رشته ی خوبی نمی یاره.نمی دونم چطور قبول کنم.سیستم او را نپذیرفت،خودش نخواست،لیاقتش رو نداشت.........؟فقط آخر کار یه اعتراف کرد گفت باید بیشتر تمرکز می کردم ولی آهنگ ها نگذاشتند.
"شوک" را ندیدم ولی می گن پخش شده تا بگن نگذارید بچه هاتون گوش بدن و خلاصه مواظب این گروه ها باشید.
چشم،به بچه ها می گم این آهنگ ها رو گوش نکنید که با اهداف نظام جور در نمی یاد."سنتوری" رو هم نباید ببینید که با اهداف نظام هماهنگ نیست.لباستون هم باید هماهنگ با اهداف مقدس باشه وقتی هم وارد دستشویی می شید حتما با پای چپ وارد بشید.
نسل من...نسل من...نسل من...جملات آخر می دونم که شعار شده اما نسل من...این نسل گمراه عامل استکبار و دوست صهیونیسم.
.......
......
این نسل توجه،دلسوزی پدرانه،مجلس دانش آموزی،عدالت اجتماعی،امنیت اجتماعی نمی خواد.این نسل "شوک" نمی خواد کاش می فهمیدید شمایید که شوک نیاز دارید.
 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت 11:5 بعد از ظهر | لینک ثابت |
(با صدای مزدک بخوانید)به نظر شما مهم ترین عامل عدم نتیجه گیری کاروان ورزشی جمهوری اسلامی ایران در المپیک پکن چه بود؟
1.حمل پرچم ایران توسط یک زن
2.لابی های صهیونیستی که باعث شده بودند ورزشکاران ایران هربار با اسراییلی ها هم گروه شوند
3.غرب زدگی چینی ها (وقتی توی مملکت اسلامی طرح امنیت اجتماعی داریم دلیلی ندارد چینی ها دامن تا بالای زانو بپوشن،نمی گن این بچه های پاک ما حواسشون پرت می شه؟)
4.این ها هیچ کدام مهم نیست،مهم نفس حضور در المپیک است.
نوشته شده توسط محمد در جمعه 1 شهریور1387 ساعت 5:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |
وزنه را که می برد بالا ی سرش و بعد یا ابوالفضل و حرکات سرش برای لحظاتی غرورهای از دست رفتمان را زنده می کرد هرچند ته دل می دونستیم بعد از او امیدمان به کسی نیست.
اما چند سالی می شه که رضازاده دیگه اونی که باید می بود نبود.شاید دیگه همه فهمیده بودند هزاربار هم که سامی جابر و بقیه وزنه بزنند آخرش یه نفر هست که مدال ها رو می گیره.
شاید... شاید...شاید رضازاده تکراری شده بود اما قبل از تکراری شدنش و قبل از خداحافظیش هم رضازاده دیگه اونی که باید نبود.این آخری ها بیش تر از یا ابوالفضل و حرکات سر اون قاب عکسش جلب توجه می کرد.
نوشته شده توسط محمد در جمعه 4 مرداد1387 ساعت 10:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |
از اول سال و از هموون موقع که دبیرمون تدریسش کرد با توحید افعالی مشکل داشتم.اینکه قدرت خدا توی لحظه لحظه ی زندگی حضور داره رو شاید حس نکرده بودم که برام قابل باور نبود یعنی قبول کرده بودم ولی باور نکرده بودم.
تا این هفته ی آخر که مشکلم بیشتر و بیشتر شد.اخرش هم با همون قبولی و عدم باور نشستم روی صندلی.
فکر کنم ده دقیقه مونده به هشت بود که صدای قران پخش شد..انا فتحنا لک فتحا مبینا.....هنوز به اون آرامش لازم نرسیده بودم.....تا رسید به "ولله جنود السماوات والارض"
خدا کنه تا آخر عمر یادم بمونه"ولله جنود السماوات و الارض"
نوشته شده توسط محمد در جمعه 7 تیر1387 ساعت 7:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دبستان که بودیم یه وقت هایی مشق ننوشته بودیم و شانس ما همون روز خانم معلمه هم مشق ها را می دید.طبیعتا ما هم باید تنبیه می شدیم دیگه.
حتی الان که یادش می افتم حالم می ریزه به هم.اون لحظه ها دنیامون کوچیک می شد در حد چند تا برگه سیاه کردن و در حد چند تا چوب خوردن کف دست.
امشب اما اصلا و ابدا نمی خواهم دنیایم در حد یه کلمه ی پنج حرفی کوچیک بشه.
من یه خدای بزرگ دارم...
 
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 11:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |
این روزها شهر رنگ زودیاک گرفته.
حس خیلی بدی نیست.همین که مثلا آدمی که داره بهت نزدیک می شه یهو یه اسلحه در می یاره و ...
....
....
....
....
....
....
هزینه مراسم شب هفت صرف امور خیریه شد.
    
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت 6:30 قبل از ظهر | لینک ثابت |
نمی دانم چرا ولی این پست را دادم تا تاریخش را ثبت کنم.می خواهم یادم بمونه چنین شبی و چنین تاریخی وجود داشته و من از کجا به کجا رسیدم.
تا مدت ها مجبورم بحث های جانبی زندگی را کنار بگذارم مهم نیست.اوایل فکر می کردم یک سال باید زندگی را کنار بگذارم اما حالا می خواهم توی این یک سال زندگی کنم.این تنها فرصته.

تا مدتها اینجا چیزی نخواهم نوشت

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 7:57 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar